شنبه 1389/08/29

خداحافظی

 
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید


دست افشان , پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
هر که نشناسد امام خویش را
درکه بسپارد زمان خویش را


ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهء تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایهء آسایهء ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
 
به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم
خوبیم بدیم پات نوشته شدیم آقا
..............عشق فقط تویی.............
 
...................................................................................................
 
 
 
دوباره تابستون شد و مثل اینکه دوباره قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند فقط همینو بگم که:
 
دست افشان , پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دیگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
 
کاش برسم به اونجایی که بگم:
 
صفا و مروه دیده ام
دور حرم چرخیده ام
هیچ کجا برای من
کرب و بلا نمیشود
 
 
یه خاطره هم بد نیست بگم که سال پیش تو مکه اولین باری که رفتیم خونه ی خدا انقدر از خود بی خود شده بودیم که دنپایی هامونو نمیدونستیم کجا گذاشته بودیم(هرچند دمپایی ها خیلی زیاد بود) من تو هتل یه لنگه از دمپایی هام با یکی عوض شد و همون دو لنگه ی متفوت رو هم تو کنار خونه ی خدا گم کردم خیلیا گفتن بیا یه دمپایی از همینایی که شرته ها برای همین وقتا گذاشتن بپوش و برگرد منم که.............پا برهنه تا خود هتل پیاده اومدم جاتون خالی پام تو اون گرما که رو سنگای کف زمین میتونستید تخم مرغ بپذید نابود شد خلاصه اعصابم خورد بود که روحانی کاروانمون گفت ایبی نداره سال بعدم میای اینجا (میگفت میگن هرکی دمپاییش رو تو مسجد الحرام گم کنه سال بعدم میاد مکه منم که میدونستم یه لنگه از دمپایی هام برای خودم نبود به شوخی گفتم برا من یه لنگش برا یکی دیگه بود پس کربلا میرم (اعتقاد به این حرفا ندارم ولی دلیه)اخرشم  شد تابستونه امسالو یهویی یاد این خاطرم افتادم نمیدونم شاید اون فردی هم که اشتباهی یه لنگه ی دمپایی منو پوشیده بود شاید مثل من کربلا باشه بی خیال امیدوارم اگه برگشتم یادم بیادو از خاطرات مکه و کربلا بتونم بنویسم خاطراتی که رو کاغذ اآووردنش برام خیلی سخته
 
 
........................................................................
 
فقط امیدوارم همه ی دوستان آشنایان فامیل عوام خواص و.... 
اگه برگشتیم یا اگه قسمت شد برنگشتیم
 
 حلالم کنید حلالم کنید حلالم کنید
 
حلالم کنید حلالم کنید
 
حلالم کنید
 
.............
 
نوشته شده توسط قلم در 23:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/08/29

داستان کربلا

تاجایی که حافظم یاری کنه سعی میکنم بر اساس واقعیت بنویسم ولی شاید یکم بالا پایین شه که پیشاپیش عذر خواهی می کنم

بعد از ظهره و احتمالا مثل بقیه ی روزا تنها تو اتاق چرخ می زنم (چون یکی از هم اتاقیام که اسمش جیرائیله صبح تا شب تو مغازست و یکی شونم که اسمش صادقه  یا وقف سالن مطالعست(هرچند کنکورو خراب کرد) یا ناظر و گاهی تحلیلگر فوتبال و سومی هم که هادی مددی باشه  قلب و یک و نیم  پاش تو نجف آباده و یه پای تو یزدشم یا تو اتاق نیست یا اگه هست خوابه(آخه خودش و همسرش نجف آبادین بیچاره...) خلاصه این منم که تو اتاق ول معطل چرخ میزنم.طبق عادت معهوده معمول جبرائیل حدود ساعت 14 میاد اتاق تا یه استراحتی بکنه و بعد دوباره بره سره بوفه ی خوابگاه .درو باز کرد و هین باز کردن در با اون لهجه ترکیه تبریزیش بلند، خنده دار و کش دار(توصیفش سخته) بلند میگه آقای عزیزی هستم...(شایدم آقای... هستم که بدلیل مسائل امنیتی از ذکر فامیلی معذورم.خلاصه به هر کی میرسه طرفشو با فامیلیه اون صدا میزنه منم چند وقتیه شدم این اون...)اومد تو و با ذوق دوباره از روی عادت و خنده دار گفت خبری نیست؟؟؟؟؟ اما مثل همیشه از من جواب درست درمونی نگرفت و این شد که منتظر نموند و با ذوق گفت محمد انشا... امام حسین طلبیده و راهیه کربلام منو میگی یه لحظه ته دلم چنان یاده حال و هوای کربلای سال پیش افتاد که...(زیاد قصد احساساتی نوشتن ندارم چون اول از همه خودم حالم بد میشه و از نوشتن باز میمونم)دلم تو کربلا بود و گوشم به جبرائیل (اون سال دوم کربلا رفت سوم مکه و چهارم که امسال باشه دوباره کربلا قسمتش شده بود ولی من سال اول مکه دوم کربلا و...)گفتم چطوری مگه تو امتحان داده بودی؟ گفت نه،از تعجب شاخ درآوردم گفتم پس چی گفت تحقیق و امتحانو گرفتن و اعضا اصلی و ذخیره معلومه گفتم پس چطور گفت چند نفری کنسل کردن و انقدر دیره که ذخیره هام بدلیل نداشتن پاسپرت نمیتونن کاری کنن گفت 5تایی جا بود که دادن سهمیه ی هیئتو تشکلا و ... اونم چون خیلی برا هیئت زحمت کشیده بود این سهمو داده بودن به اون خلاصه خیلی خوشحال بود و یهو برگشت گفت محمد توم پاسپورت داری بیا با هم بریم (ما خیلی جاها و کارارو با هم میکنیم از قضیه ی انفجار تو زیرزمین هیئت و  افتادن من تو بقل اون و داستانهای ازدواج و... ما باهم یکی شده بودیم همینم شد که امسال با اینکه بدلایلی تا 10-15 روز بعد شروع سال خوابگاه نگرفته بودم رفتم پیش اوناو...) خلاصه منو میگه بلافاصله گفتم من؟؟؟ هرچند دلم راضی نبود گفتم من هم سال پیش رفتم هم پول...،یادم افتاد یک هفته پیش یه چک پوله 100تومنی لای یکی از کتابای غیر درسیم پیدا کرده بودم که میدونستم خودم گذاشتم و ماله خودمه و به کسی قرض ندارم ولی مونده بودم که چطور از همچین پولی غافل بودم و کمبودشو حس نکردم؟؟؟(چند روزی کارم فکر کردن به این بود که نکنه برا انجمنی چیزی یا... باشه و من حواسم پرت شده باشه ولی عقلم به جایی قد نداد)و یاد اینکه بلافاصله 35 تومن پولی که به دوستم قرض داده بودم و اصلا یادش نبودم و اومد بهم داد ذهنمو بد مشغول کرد با خودم گفتم من امسال فقط برا اینکه روم نمیشد به بابام برا هزینه کربلا رو بزنم اقدام نکردم و الان با پولی که خودم داشتم 200 تومنش نا خواسته جور شده بود.دلم بدجوری قلقلکش میومد که ... وسوسه شدم(کاش ادما همیشه اینطوری وسوسه شن) با خودم گفتم سنگ مفت گنجیشک مفت،کی به کیه؟ منم یه تیر تو تاریکی میندازم یا میخوره یا نه،ولی غافل بودم از اینکه کربلا یه کس و کار و صاحبی داره و  هرکی به هرکی نیست و غافل بودم از اینکه ما رمت و اذ رمیت ولیکن الله رمی (خدا دست تیر منو تو همون تاریکی گرفت و ...)تا غروب صبر کردم و یکی دوباری رفتم دم در اتاق روبرویی که یکی از مسئولین اردو رو ببینم و بخت خودمو امتحان کنم ولی نبود که نبود تا اینکه شب با جبرایئل رفتیم دم در اتاق روبرویی ولی باز محسن نبود این شد که دوستم سید علی دستمو گرفت و برد تو یه اتاقی که محسن توش بود خلاصه مطرح کردیمو اونم با روی باز گفت ما 5تا ظرفیت داریم که الان با شما 10تایی میشید که میخواید برید و پاسپورت دارید بعد گفت من تا فردا خبرت میکنم که بیا یا نه،ناامید شدم اومدم که برگردم با یه خنده ی از سره... (اشک تو چشماش حلقه بسته بود)گفت ناامید نباش اگه قسمتت باشه آقا خودش جور میکنه  واگرم جور کرد چه جورم جور کرده که عید مبعث،تولد خودش و داداش و بچش اونجایید.منو میگی بغض کردم و تو دلم بدجوری... ولی به روم نیاووردم و برگشتم اتاق.جبرائیل گفت محمد به این حرفا کاری نداشته باش من به دلم افتاده ما با هم میریم گفت پاشو بریم پیش کمیل مسئول اصلی منم از خدا خواسته گفتم بزن بریم  رفتیم و سالن مطالعه دیدیمش (خلاصه یه شب امتحانه و...و پسرا...اینا از اسراره مگوه که گفتنی نیست حداقل در مورد من یکی که گفتنی نیست) گفت ما به 10تاتون میگیم مطمئنن کار چندتاتون بیشتر جور نمیشه،برید چون وقت نیست همتون اقدام کنید هرکدوم زودتر جور شد یاعلی

منو میگی...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قلم در 23:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/08/29

من او

اول قبل از خوندن این متن باید اینو بگم که این متن مربوط به الان نیست و اونو خیلی وقت پیش وقتی که تو بحران فکری بزرگی بودم تو یه شب تا صبح بیداری و بی خوابی نوشتم.یه چیزی هم که تو خوندن این متن خیلی مهمه لحن خوندنشه که برای اینکه تاثیر گزار باشه خیلی باید بهش توجه کرد،نمی دونم چه جور باید بیان کنم ولی باید با متن یکی شید و تو تک تک لحظه هاش خودتونو بزارید جای نویسنده و.....از اونجایی هم که به عکسای تو وبلاگم خیلی حساسم و نسبت به تک تک شون وسواس دارم  اومدم که برا این متن هم یه عکس در خور پیدا کنم ولی هرچی فکر کردم دیدم عکسی که بشه حالت منو تو نوشتن این نوشته بیان کنه وجود نداره امیدوارم ناراحت نشده باشید.اگرم غلط املایی و ....دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید چون بعد از ۲بار تایپ پیاپی این متن طولانی و از دست رفتنش دیگه چشمام داره گیلی ویلی میره .فقط امیدوارم کسایی که مثل من این بحرانو تجربه کردن یا میکنن از این متن ناقابل استفاده کنن منم از دعای خیرشون فراموش نکنن.

التماس دعا

 

 

چیستم؟؟؟؟؟کیستم؟؟؟؟؟نه،کار من ذیگر از این حرف ها گذشته است! اصلا هستم؟؟؟؟؟

آری من دیگر به هستی و هست بودن خویش نیز مشکوکم،مشکوکم به منی که از عدم متولد گشت،منی که می زید،و منی که رهسپار خلود و جاودانگیست.اصلا مشکوکم به اختیار و آزادی،به زمین و زمان و به همه چیز.

آری امشب این منم که از فراسوی جهل و خرد،عاشقانه و دیوانه وار،اسب سخن و قلم می رانم و بر دریای بی آب عشق و بر کویر پر سراب جهل و شک و هوسم،چونان سواره و شتابان می تازم،که تا دیگر دست هیچ نرمک و تلخک،عقل و جهل،آرزو و حتی وهمی به گرد دامانم نرسد،آری چونان بر بلندای عرش و بر پستی فرش می تازم و وز هستی خویش دور می گردم که گویی اصلا نبوده ام و رهسپار وادی عدم و نیستیم.

با قلبی مالامال از اندوه و درد و با سینه ای سنگین،پر از شوق مرگ،تنها به رسم وفای به عهد،لحظه ای می ایستم و بر می گردم و با حسرتی جانکاه،گذشته ی خویش را نظاره گر می شوم که بیابم اثری از خویش،ولی حتی اثری از رد پای خویش نیز نمی یابم،چونان که گویی اصلا نبوده ام و نیستم.

تسلیم نمی شوم و کمی دقیق تر می شوم،نه،نه،کمی عقب تر ردی کم رنگ از جای پای خویش می یابم و تنها در می یابم که روزگاری بوده ام و می زیسته ام،اما در گذر پاییزها و زمستان های بی بهار زندگی،زیر خروارها خروار برگ و برف،مدفون و مجنون گشته ام.

سرم سنگین می شود و آرام می چرخد و من در ورای این چرخش خیال انگیز، پرده پرده ی زندگی خویش را نظاره می کنم.

در سکوتی رویایی،آهسته و آرام آرام می چرخم و به یاد می آورم گذشته ی خویش را،پدر و مادر خویش را،لحظه های شیرین کودکی خویش را و.....،اما هر چه به پایان نزدیک تر می شوم صدایی مهیب،ترسناک و نزدیک شونده چونان تنم را به رعشه در می آورد و بر سرعت چرخشم می افزاید که با خشم و  نعره ای توفنده فریاد بر می آورم که این ها همه جز توهم و خیالی بیش نیستند،که اگر هستند،این چه حالیست که من بدان دچارم و این چه سراییست که من در آن آواره و حیران و سرگردان؟؟؟؟؟

پس می تازم و می تازم و دور می گردم از هستی خویش،از زمین،زمان و همه چیز از.....مقصدم معلوم نیست و تنها می دانم که باید رفت و محوشد از یاد ها،خاطر ها و خاطره ها،چونان که پاک شدم از .....

خسته و درمانده و نفس نفس زنان بر کلبه ای فرود می آیم که دره  آن کاملا بازه باز است و بر سر در آن بزرگ و زیبا هک شده خانه ی امن خداـ حرم الله

خسته و بی اختیار داخل می شوم و کمی جلو تر محرابی محقر می یابم که به پندار خویش قبری می شود برای پایانم ـ پایانی تلخ و زرد برای شروعی شیرین و سبزـ ناخواسته و بی اختیار به سمت آن قدم بر می دارم و آهسته و آرام سر به سجاده ی آن می گزارم و کم کم آماده و محیای رفتن می شوم،برای آخرین بار از پشت سقف کوتاه قبرم بر بلندای آسمان دلم خیره می گردم و نقش دیرین ماه را بر صفحه ی تاریک قلبم جست و جو می کنم،اما دریغ از کور سوی نور و تلالو و درخشش ستاره ای رو به زوال که از برای من لحظه ای چشمک زند و سرد آرام به دیار نیستی رهسپار شود،در همین حسرت و آرزو غرق و غوطه ورم که به یاد می آورم ایامی را که بر دوش خویش بالی داشتم از برای پرواز و بازی با فرشتگان،ایامی که فرش پایم زمین بود و سرم بر عرش الهی قائم،سنگینیم بر زمین ثقیل و قامتم چون تیری عمود بر عرش الهی استوار،ایامی که گرمی خورشید از هرم نفس های من بود و ماه روشنی و طلعت خود از زیبایی و جمال من به عاریت می گرفت و ستاره از شوق دیدن برق نگاه من سوسو و بی تابی می نمود.ایامی که......

دوباره سرم سنگین و منگ می گردد وسردی تنهایی را بر تنم احساس می کنم،این جا کجاست و من کیستم؟؟؟؟؟کمی به خود می آیم و در می یابم که حال مرا چه شده است که در آرزوی دیدن نور خورشید،نه،ماه،نه،که چشمک ستاره ای و نور کم التهاب کرم شب تابی می سوزم و ثانیه ها را لحظه شماری می کنم و دم بر نمی آورم؟؟؟؟؟

مستغرق و متحیر در چگونگی این تغییر و تغیرم که به ناگه بر صفحه ی سرد و تاریک آسمان کور سوی نوری  چشمانم را نوازش می دهد و مرا به آنی مجذوب خویش می نماید،از خدا خواسته و بی درنگ در خیال خود ستاره ای متصور می شوم و غرق در تماشای او می گردم ولی دیری نمی پاید که در می یابم که آن نیز جز نور طیاره ای امروزی که بیش نبوده،آری تمام سهم من از زندگی غوطه ور و غرق شدن در باتلاق و دنیای متمدن و متجدد ماشینیه امروزیست که دیروز آن را خود به دست خویش ساختم و حال این خود منم که از برای غرق نشدن در آن به هر دستاویزی چنگ می زنم و متوسل به هر کاری گشته ام.دنیایی که قلب مردمانش از سرب و افکارشان چون سنگ و آمال و آرزو هاشان شهوت و کمال و تعالیشان جز کمال وترقی جسم فانیشان چیزی دیگری نمی باشد،دنیایی که مردمانش از طلوع تا غروب چون ماشینی کوکی،نقش جمود و تکرار بر پیکره  زندگی می زنند،دنیایی که...... و چقدر بیزارم از دنیایی که خود به دست خویش ساختم و خشت خشتش را خود به دست خود بنا نمودم.  

پشیمان و دل شکسته،کم کم به خود و اصل خویش باز می گردم که صدایی روح بخش و جان فزا کلبه ی ویران دلم را آباد می کند و چراغ خانه ی قلبم را روشن می نماید،صدایی که عقل و هوشم را به یک چشم بر هم زدن از سرم می رباید،صدایی چون صبوح قدوس رب الملائکه و الروح که ابراهیم را از خود بی خود نمود در یک چشم بر هم زدن دل و دین من را نیز ربود،صدایی که.....

در ظلمت تنهایی خویش نوری می بینم و چون چراغ و راه گم کنندگانه ظلمت زده، بی درنگ و با تمامی خویش از جای بلند می شوم و مست و دیوانه وار،فارغ ار هرگونه تعلق و وابستگی در کوچه پس کوچه های زندگی به دنبال خویش می گردم،خودی که دیریست اورا گم کرده ام،خودی که دیگر رنگی جز تذویر و ریا بر پیکره جسم و قلبش جلوه نمی کند،خودی که چون مرده ایست متحرک در عالم ارواح،خودی که.....

پیش می روم و کمی جلوتر برکه آبی می بینم و از زلالی آبش به وجد می آیم،بی اختیار و سر مست وضویی می سازم و پرده از زنگار قلبم می زدایم و همانجا بر روی آب قامت می بندم،

........................الله اکبر......................

رعشه ای بر اندامم می افتد و تمام وجودم به لرزش در می آید،لرزشی که گویی بند بند وجودم را از هم می درد،لرزشی که..... و آرام آرام سنگینی دو بال را بر پشتم احساس می کنم.

نسیمی ملائم و خنک،شمیمی پراز عطر روح افزای گیاهان رویایی،صدای چک چک آب و هوهوی پرندگان و در آخر نور زیبای مهتاب،آنقدر سبکم می کند که روی آب می ایستم،آری آنقدر سبک شده ام که با یک جست زدن قالب تن را رها می کنم و در آسمان بی انتهای بندگی به پرواز در می آیم و تا بدانجایی بالا می روم که تنها خالق خویش را در مقابل چشمان قلب خویش می بینم،خالقی که غرب و شرق جغرافیای دل را به هم دوخته و تک تک ذرات هستی،همه وهمه را مجذوب و مسخور و مخمور خویش ساخته،خالقی که دوباره من را به من باز گرداند تا در یابم که منی که تا چندی پیش خود را ذره ای ناچیز،زندانی و در بند آمال و آرزو و هستی می پنداشتم می توانم به جایی رسم که آزاده آزاد از هستی و خویش، در آسمان عبودیت و بندگی به پرواز در آیم و سره به تعظیم و تسلیم فرود آمده ی هستی در مقابل خود را به دو چشم خویش نظاره گر شوم.

آری من آزاده آزادم از هر چه رنگ و بوی تعلق و وابستگی پذیرد و مرا در ورطه ی آمال و آرزو متحیر و سر گرم و سرگردان سازد.

آزادم از رنگ و بوی تعلق،تسوٌف و تکرار که بر زلال قلبم زنگار شود.

آزادم از زندانی از جنس خویشتن با دیواره هایی از جنس تن و به محوریت من.

آزادم از تمام تعلقاتی که مرا در من می شکنند و افکارم را به صخره می گیرند.

آری که من آزاده آزادم و هیهات که دیگرـدل ـاین گوهر گرانمایه ی خویش را به هر کوی و برزنی آسان نبرم و به هر دیو و پریی ارزان نفروشم.

آری که من آزاده آزادم از.........................

السلام علیکم و رحمه الله و بر کاته

 

نوشته شده توسط قلم در 20:15 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/08/29

صبر اندازه دارد

درد دل

 اقا جان

چه بغض ها که در گلو شکست بی صدا نیامدی

چه سوز ها که جز به ساز دل نوا نشد نیامدی 

چه نهر ها که خشک شد ز دوریت نیامدی

چه اشک ها به روی گونه خشک شد نیامدی

علی به چاه غصه ها بگفت و یوسفش شنید

ولی به چاه من بجز عریضه ها نیامدی

خلاصه

زمان گذشت و با گذشت نا گذشته های دل

دلم اسیر در مسیر شد نیامدی

((گمنام))

.........................................................................................................................................

در بیت ۳:

۱)منظور از عریضه کاغذ هایی یه که توش درد دل و حاجت و دعا مینوسن و میندازن تو چاهی که تو جمکرانه

۲)ربط علی و چاه و یوسفم با خودتون

(اینم توضیحاتی که یسری نمیدونستن یا میخواستن)

نوشته شده توسط قلم در 13:45 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1389/08/29

حتما بخونید

سلام

بی مقدمه عرض میکنم که بعد اینهمه کپی پیست مطالب یهو به خودم اومدم و میخوام بیشتر خودم بنویسم داشتم با خودم می گفتم از کجا شروع کنم که یاد کلاس تفسیر موضوعی قران افتادم و تصمیم گرفتم در مورد موضوعی بنویسم که انگار خیلی ها رو به چالش انداخته اونم چیزی جز هدف آفرینش نیست.ضمنا هر مطلبی که از جای دیگه باشه رو بین " " میارم که بدونید که از خودم نیست که احتمال خطاش زیاد باشه.

"بسم الله الرحمن الرحیم"

"هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شی علیم"

حرفمو با یه حدیث قدسی شروع میکنم که با قال الله شروع میشه (خواستم اهمییت موضوع رو درک کنید که میگم قال الله)

قال الله تعالی"من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتله و من قتله علی دیته و من علی دیته فانا دیته"

یعنی هرکه مرا بطلبد مرا پیدا میکند و هر که مرا پیدا کند مرا میشناسد و هرکه مرا شناخت مرا دوست میدارد و هرکه مرا دوست بدارد عاشق من میشود و هرکه عاشق من شد من نیز عاشق او میشوم و هرکه من عاشق او شوم او را میکشم و هرکه من او را کشتم دیه ی او بر گردن من است و هرکس دیه ای بر گردن من دارد پس من خود دیه و جزا و پاداش اویم.

تا حالا این حدیثو شنیده بودید؟ یا اگه شنیده بودید چقدر بهش فکر کردید؟ (پیشنهاد میکنم حتما بهش فکر کنید که اگه درکش کردید بدونید به خیلی چیزای دیگم میرسید)


 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط قلم در 12:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1389/08/24

زنان و مدیریت اجرایی از نظر "من"(طولانیه_آخراش قشنگ تر میشه!)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط قلم در 23:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1389/08/23

یک کلام کافی است


ابو سعیدابولخیر در مسجدی سخنرانی داشت مردم از تمام اطراف روستا ها و شهرها امده بودند
جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته بودند.
سپس شاگرد ابو سعید گفت تو رو به خدا از انجا که هستید یک قدم پیش بگزارید همه یک قدم پیش گزاشتند سپس...

نوبت به سخنرانی ابو سعید رسید او از سخنرانی خود داری کرد مردم که به مدت یک ساعت در مسجدبودن و خسته شده بودند شروع به اعتراض کردند ابو سعید پس از مدتی گفت هر انچه که من میخواستم بگویم شاگردم به شما گفت، شما یک قدم به جلو حرکت کنید تا خدا ده قدم به شما نزدیک شود.

 

یاد این شعرا افتادم که میگه:

۱)

در خانه اگر کس است                   یک حرف بس است!

۲)

دو قدم بیش نیست این همه راه              راه نزدیک شد سخن کوتاه

یک قدم بر سر وجود نهی                  وان دگر در بر ودود نهی

نوشته شده توسط قلم در 21:7 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/08/20

توجه

سلام

"به گیر دادن خونوادتون خوش بین باشید!"

قال علی(ع):

ضع امر اخيک علي احسنه حتي ياتيک ما يغلبک منه و لا تظنن بکلمه خرجت من اخيک سوء و انت تجدلها في الخير محملا:اعمال برادرت را بر بهترين وجه ( ممکن ) حمل کن مگر آنکه حجت و دليلي براي تو پيدا شود که راه توجيه را بر تو ببندد . و هرگز نسبت به سخني که از برادر مسلمانت صادر شده است ، در صورتي که مي تواني محمل نيکي براي آن بيابي گمان بد مبر

تو کتاب طهارت آیت الله صمدی آملی در مورد تفسیر این حدیث ایشون یه مثال جالبی زدن:گفتن اگه از کنار دوستت رد شدی و سلام کردی اما جوابی نشنیدی 3تا احتمال میتونی بدی

1)اون فرد به دلیل ناراحتی از شما (به دلایلی چون حسادت و کینه و اتفاق و کدورت خاص یا حتی غرور زیاد) جواب شما رو تعمدی نداد

2)خوش بینانه فکر کنید که سلام شمارو نشنید و جواب نداد.

تا اینجا شما اگه شما گزینه ی 2 رو انتخاب کنید هرچند آدم خوش بین و صالحی هستید ولی به فرموده ی حضرت علی(ع) عمل نکردید چون حالتی وجود داره که میگه:

3)انقدر به دوستت خوش بین باشی که با خودت بگی شاید دوستم انقدر محو تفکر به کار خیری بود که سلام من که هیچ وجود من رو هم درک نکرد که تو سلام پیش دستی کنه!

آره "الی احسنه" یعنی این(البته نباید گفت با این حد خوش بینی زمینه برای رشد افراد ناسالم پیش میاد چون اولا نباید عقلانیت رو تو این خوش بینی کنار گذاشت دوما متصور شید اکثریت جامعه هچین روحیه ای رو در خود تقویت کنن حالا آیا بازم حرف اون فرد ناسالم خریدار داره یا نه؟؟؟)

در مورد گیر دادن والدینتونم شما این حدیث رو که سر لوحه قرار بدید خیلی از مسائلتون حل میشه (در مورد اونا عمل به این حدیث خیلی راحتتره چون حداقل باور دارید خیرتونو میخوان که روتون حساسن یا به زعم شما بهتون گیر میدن)

التماس دعا

یاعلی(ع)

نوشته شده توسط قلم در 16:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/08/13

وقت دارید بخوانید...

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد:

(( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
 
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با
سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،
پس آن کار را نکنید.. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست که فقط کلید "ارسال" را فشار دهید و
این پاداش را دریافت کنید؟
 
ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

باتشکر از حامد استادی

نوشته شده توسط قلم در 19:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1389/08/12

ایرانی در آمریکا

مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به دختر  بچه اي حمله كرده است. مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود سرانجام سگ را مي كشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد.

پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد:  تویک قهرمانی

فردا در روزنامه ها مي نويسند :

" يك نيويوركي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد"

آن مرد ميگويد :

« اما من نيويوركي نيستم »

پس روزنامه هاي صبح مينويسند :

" آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد"

آن مرد دوباره ميگويد : « اما من آمريكايي نيستم »

« خوب ، پس تو اهل كجا هستي ؟ »

« من ايراني هستم ! »

 فرداي آنروز روزنامه ها اينگونه مي نويسند : 

« يك تندروي مسلمان ، سگ بي گناه را کشت»

نوشته شده توسط قلم در 20:56 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر