|
سیر سبز
|
مولای من . . . مولای من تو بر سجاده ی کدام ابر نماز می خوانی که هر بار صاعقه ای آرزوی دیدارت
را به آتش می کشد مولای من . . .
آقای من . . .تو آئینه دار تجلی کدام صفت خداوندی که هماره در مرز میان ظهور و اختفا گام بر میداری؟
تو چگونه آشکاری که دست دیدار هیچ چشم به قامت بلند تو نمی رسد و چگونه پنهانی که همه ی
وجود خبر از حضور تو می دهد.
مولای من تو چگونه پنهانی که هر سحر را ، چراغ آویخته بر افق را تو روشن می کنی و به میانه ی
آسمان می کشانی و هر غروب سوی آن را تو کم می کنی و بر پشت کوه ه می کشانی تو چگونه
پنهانی که حیات ما مرهون تنفس توست !
و آسمان بر دست های تو ایستاده است و زمین با گام های تو استوار مانده است .
ما از آن رو به تمام پنجره ها عشق می ورزیم و بر آستانه ی همه ی درهای رو به افق سجده می بریم
که روزی پنجره ای تصویر روشن تو را قاب خواهد کرد و دری پای بوس ظهور تو خواهد شد .
مولای من . . .
سرور من . . .
آقای من . . .
صاحب زمان من . . .
* * * * * * * * * * * *
نجوا /نغمه ی انتظار
ای منتهای آرزوی این دل تنگ
مردم زهجرت نیست آخر دل که از سنگ
مهرت نشست بر دل من جرم من چیست؟؟؟؟؟
هستم ندیده عاشقت دست خودم که نیست
خوبان همه بر دامنت سر می گذارند
آقا گنهکار مگر که دل ندارد
ای آخرین دید نگاه هر تمنا
دل ها به درگاه تو دارند یک تقاضا
یک سر بزن بر جانماز انتظارم
شب تا سحر کنج دلم من بیقرارم
كسي به فكر گل ها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باوركند كه باغچه دارد مي ميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ي ما خالي است
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتد
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وین در اين بازي شکستم داده اي
نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم


این مثنوی حدیث پریشانی من است ، بشنو که سوگنامه ویرانی من است ، امشب نه این که شام غریبان گرفته ام ، بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام ، گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مُرد ، بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد ، گفتم مرو که تیره شود زندگانیم ، با رفتنت به خاک سیه مینشانیم ، گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد ، بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد ، وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است ، معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است ، دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است ؟ اصلاٌ کدام احمق از این عشق راضی است ؟ این عشق نیست فاجعه قرن آهن است ، من بودنی که عاقبتش نیست بودن است ، حالا به حرفهای غریبت رسیده ام ، فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام ، حق با تو بود از غم غربت شکسته ام ، بگذار صادقانه بگویم که خسته ام ، بیزارم از تمام رفیقان نارفیق ، اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق ،من را به ابتضال نبودن کشانده اند ، روح مرا به مسند پوچی نشانده اند ، تا این برادران ریاکار زنده اند ، این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند ، یعقوب درد میکشد و کور میشود ، یوسف همیشه وصله ناجور میشود ، اینجا نقاب گرگ به کفتار میزنند ، منصور را هر آینه بر دار میزنند ، (اینجا کسی برای کسی کس نمیشود ، حتی عقاب درخور کرکس نمیشود ، جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست ، حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ، ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ! ما میرویم هرکه بماند مخیر است ، ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است ، دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش ، در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است ، ما میرویم مقصدمان نامشخص است ، هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است ، از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم ، اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ، ما میرویم ماندن با درد فاجعست ، در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست ، دیریست رفته اند امیران قافله ، ما مانده ایم و قافله پیران قافله ، اینجا اگرچه باب منو پای لنگ نیست ، باید شتاب کرد مجال درنگ نیست ، بر درب آفتاب پی باج میروی ، ما هم بدون باد به معراج میرویم .
آری ما میرویم چون.............؟
بسم الله
سلام خدا ....
میدانم که داشتن خدایی مثل تو برای بنده ای مثل من ...از سرم هم زیاد است ...نمیخواهد گاهی ادای دور شدن از من را در بیاوری .تو که خوب میدانی طاقتش را ندارم .
گاهی وقت ها میگذاری مرا سر یک دوراهیِ انتخاب بین تو و گناه که چه چیز را ثابت کنی ؟!!!میخواهی بگویی حرفی نداری اگر بخواهم تو را رها کنم و گناه کنم ؟!!!!
میخواهی بگویی که این منم که دنبالت میدوم .....
همه اینها را میدانم .....برایم ناز میکنی خدا ؟میخرم ......همه اش را یک جا .....
دنیا را بدهندم تورا مگر میشود ; نه اصلا مگر میتوانم ،رهایت کنم ؟!
نه به خدا .....
خنده ات میگیرد که میگویم نه به خدا ؟!!!
میخواهم بدانی که چیز دیگری ندارم که به آن قسم بخورم .....
وقتی مختارم میگذاری بین خودت و یک چیز دیگر .....هزار بار مرا عاشق تر به خودت میکنی .....باور دارم که فرقی ندارد برایت اگر بروم ..........اما دلم میگیرد که در عشقت می آزمایی مرا .......
نکند هنوز باور نداری " الهی و ربی من لی غیرک "هایم را ؟!!!
میدانم که باور داری
....اینطور مینمایی که مرا گریه کنان دنبال خودت بکشانی که وقتی به تو رسیدم خودم را پرت کنم در آغوشت .
باشد خدا ....بیازمای .....با هرچقدر که میخواهی ......از هر راهی .....
مسیر دلم یکطفرفه است فقط به سوی خودت می اید
.....
اینطور نگاهم نکن 
گذشته ها گذشته است .....

و سر بر شانههاى خيال تو مىگذاريم؛
همانجا كه طعم زخمى حاجت خود را
با آب سقاخانهات،در گلوى نياز خويش مىريزيم.
پادشاها ! تنها تو از آن شاخه گلهاى پرپر امامت،
سهم دلهاى شكسته اين وطنى.
اى امام غريب ! فكر پرندههاى رو به پنجرهات را بخوان
كه صادقانه و ساده
با ريسمانى درد خود را به ضريحت متصل كردهاند
تا بىنوبتترين طبيب جهان،
گوشه چشمى بر خاطر مجروحشان بيندازد.
سلام بر تو اى ستاره سبز سرزمين خراسان
كه عطر مشك و عنبر جانمازمان
را هر وعده بعد از نماز، به ياد تو آه مىكشيم تا صفاى زيارتت،
همواره در ذهنمان جارى باشد...
همراه با كبوتران حرمت، محزون و گريان دل را به دور بارگاه تو پر مىدهيم
تا با زمزمه ی ملائک همر اه شویم ...
همیشه فکر می کردم در مورد شهدا که چطور حاضر نبودن یک لحظه جبهه رو ترک کنن برای چی بی تاب می شدن، برای چی شبها گریه می کردن و دوست نداشتند به شهر برگردن. چرا دلشون گیر جبهه ها بود اونجا مگه چی داشت؟ اما حالا... حالا دیگه خوب می فهمم. بهشون حق می دم. حق می دم که بی قرار باشن بی قرار جبهه ها. حق می دم. اونا دامنگیر اونجا شده بودن.
چند روزی می شه از برگشتنم می گذره . برگشتنم از فکه، دهلاویه، اروند، فتح المبین،هویزه و شلمچه. از دیار شهدا. همون جا که چند ساعت بیشتر با کربلای حسین فاصله نداشت. چند روز بیشتر نیست که برگشتم اما.... . می دونید چی می خوام بگم؟
فقط یه چیز: بی قراریم بی قراریت را می فهمد.
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه من پنهانی است
اما شهدا بازم یه تفاوت ،یه فرقی بین ما و شما هست. شما دلتون خوش بود که بر می گردید اما ما چی؟ ما کجا بریم؟ ما کجا بریم؟ کجا؟
گفتم از جبهه ها برگشتم؟ آره برگشتم اما من نمی خوام برگردم اصلا برگشتن معنی نداره. ما رزمنده ها همیشه توی جبهه ایم. همیشه در حال مبارزه ایم. فقط باید ببینیم واقعا رزمنده هستیم یا نه؟
دیدید توی جبهه ها قبل از هر عملیات می رفتن شناسایی ؟ ندیدید؟ منم ندیدم. ولی شنیدیم که؟ حالا ما هم مثل اونها با تدبیر و شناسایی دقیق، خودمونو فرماندهی کنیم. گرچه همین الان هم شهدا فرمانده ما هستن وصیت اوناست که ما رو فرماندهی می کنه. برگشتن معنی نداره ما هیچ وقت از این جبهه بر نمی گردیم اون قدر توی این جبهه می جنگیم تا شهید بشیم.
فقط یه دعا: خدایا ما رو توی ان راه کمک کن، از اون امدادهای غیبی به ما هم برسون! خدایا ما سربازان امام زمانیم مگه نه؟ کمک کن لحظه ای از اماممون دور نشیم و راهمون لحظه ای جدای از راه اماممون نشه. آمین.
.jpg)
جمعه يعنى يك غزل دلواپسى***جمعه يعنى گريه هاى بى كسى
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود ندبه گر ديدار اوست
جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بيدها مجنون شوند
جمعه يعنى يك كوير بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شويد غم هجران عشق
جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شويد غم هجران دل
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد***عطر ناب گل حضور مى آيد
سبز مردى از قبيله عشق***ساده و سبز و صبور مى آيد

كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد.
خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود.
به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.
اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا براي خدا هست و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.
دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد
و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت:
زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست
عشق به خدا
استاد : ممهمترين .. كاري كه ماتوزندگي انجام ميديم انتخاب هدفه! شايد برا ما آدما بشه گفت پيدا كردن هدف درست زندگي... همون هدف خلقت!عشق به خدا
شاگرد: ... چجوري بريم به سمتش؟ چجوري بهش برسم؟ ....
استاد : خيلي ساده ....عشق به خدا
كافيه با خط كشمون همه چيزو اندازه بگيريم..
شاگرد: خط كش؟
استاد : آره ديگه ...معيار سنجش ... كه بهمون نشون بده هر چيزي چقدر خوبه يا چقدر بد ...
شاگرد: خوب اين خط كش كجاس؟عشق به خدا
استاد : خوب بذار تعريفش كنيم...
وقتي مي خواي بري به سمت هدفت... يه نيرويي .. تو رو ميكشونه... ميدونم كه ميشناسيش...هموني كه به خاطرش ... دانه هاي درخشان شبنم... فرداي شب باراني روي سينه گل سرخ ميرقصند .. همون كه چشماي ما رو ... خيره اين نمايش ميكنه ... هموني كه .. به خاطرش هر صبح .. فوران نور ... به پينه دستاي مادر بزرگ و به چشمان خسته پدر بزرگ ... خورشيدي .. در زمينمان خلق ميكنه درخشان تر از خورشيد. هموني كه به خاطرش ...عشق به خدا
شاگرد: فهميدم.. آره ميشناسمش.. هموني كه به خاطرش ... قطرات آب در رقابتي .. بزرگ.. به سطح مي آن ... تا در محظر خورشيد... باراون بشن.
استاد : هموني كه به خاطرش تواز خودت پرسيدي ... چجوري.عشق به خدا
شاگرد: يعني يه نيرو؟
استاد : آره... يه نيرو .. كه تو رو... ميكشونه ... اسمشوكه ميدوني؟
شاگرد:عشق؟
استاد : اين يه خط كش دقيقه.. كه با عقلت درجه بندي شده... اگه هر چيزي رو بزاري جلوش بهت ميگه خوبه يا بد.عشق به خدا
شاگرد: گرفتم... اگه هم جهت عشق بود خوبه .. اگه جهتش مخالف بود بده.
استاد :آفرين.
شاگرد: هر چقد هم بيشتر همخوني كنه ... نمرش بيشتره... وهر چي بيشتر مخالفت كنه نمرش كمتره.
استاد : حالا ديگه ميتوني با توجه به هدفت.. و با استفاده از خط كشي كه داري .. به هر چيزي توزندگيت نمره بدي ... و در موردش تصميم بگيري.
شاگرد: هر چيزي؟
استاد : آره حتي آدما .. حتي عقيده ها ... حتي مكتب ها...همه چي ... اينجوري جهان بيني تو شكل ميگيره.عشق به خدا
راستي نگفتي اون مهموني رو ميري؟
شاگرد: اول بايد ببينم جهتش كدوم طرفيه بعد بهش نمره بدم ... اگه هم جهت بود و تازه اگه بهتر از اون ديگه چيزي نبود حتماً ميرم .
عشق به خدا
|
|
||
|
دلم را سپردم به بنگاه دنیا * * * * *
| ||

چون باران باش
رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی
جبران کن
و
به یاد داشته باش
که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند.
فراموش نکن که:
دیروز به تاریخ پیوست
فردا معماست
و امروز هدیه ی خداست.
حضرت آیت الله بهجت به
ملکوت اعلی پیوست

آيتالله العظمي بهجت يکي از مراجع جهان تشيع، امروز در بيمارستان حضرت ولي عصر(عج) شهر قم به ملکوت اعلي پيوست.
به گزارش رجانيوز، حضرت آیت الله العظمی بهجت ساعت 3 و ده دقیقه امروز به علت ایست قلبی به بیمارستان حضرت ولی عصر قم منتقل شد که تلاش پزشکان برای احیای ایشان موثر واقع نشد .
حضرت آية الله العظمى آقاى حاج شيخ محمد تقى بهجت (دام ظله) در اواخر سال 1334 ه ق در شهر فومن واقع در استان «گيلان» به دنيا آمد و هنوز شانزده ماه از عمرش نگذشته بود که مادر را از دست داد .
تحصيلات ابتدايى حوزه را در مکتب خانه فومن به پايان رساند و پس از تحصيلات ادبيات عرب در سال 1348 ه ق هنگامى که تقريبا 14 سال از عمر شريفش مى گذشت، براى تکميل دروس حوزوى عازم (عراق) شد و حدود 4 سال درکربلا معلى اقامت نمود و علاوه بر تحصيل علوم رسمى از محضر استادان بزرگ آن سامان، از جمله مرحوم حاج شيخ ابوالقاسم خويى (غير از آيت الله العظمى خويى معروف) بهره برد و در سال 1352 ه ق براى ارائه تحصيل به «نجف اشرف» رهسپار گرديد و سطح عالى علوم و حوزه را در محضر آيات عظام از جمله حاج شيخ مرتضى طالقانى (ره) به پايان رساند و پس از درک محضر آيات عظام: حاج آقاى ضياء عراقى و ميرزاى نائيينى (رحمةالله) در حوزه درسى آيت الله حاج شيخ محمد حسين غروى اصفهانى وارد شد.
افزون بر اين ايشان از محضر آيات عظام حاج سيد ابوالحسن اصفهانى و حاج شيخ محمد کاظم شيرازى (رحمةالله) صاحب حاشيه بر مکاسب - و در حوزه علوم عقلى، کتاب (الاشارات والتنبيهات) و (اسفار) رانزد آيت الله سيد حسين بادکوبهاى (ره) فراگرفت و در زمان تلمذ به تدريس سطوح عالى پرداخت و در تاليف کتاب (سفينةالبحار) با محدث کبير حاج شيخ عباس قمى (ره) همکارى نمود و در زمينه تهذيب نفس در زادگاهش (فومن) از کودکى محضر عالم بزرگوار (سعيدى) و درکربلا از برخى علماى ديگر بهره برد، تااينکه در نجف اشرف در سن 17 - 18 سالگى با آيت حق علامه قاضى (ره) آشنا شد و گمشده خويش را در وجود ايشان يافت و در سلک شاگردان اخلاقى - عرفانى ايشان درآمد و سرانجام در سال 1364 هق موافق با 1324 هش قلبى صيقل يافته از معنويت و سينه اى مالامال ازعشق به حضرت حق و با کوله بارى از علم و کمال به سرزمين خويش هجرت نمود و در زادگاهش تشکيل خانواده داد و در حالى که آماده بازگشت به نجف اشرف بود هنگام عبور موقت در قم در زمانى که هنوز چندين ماه از مهاجرت آيت الله بروجردى (ره) به قم نگذشته بود موقتا مقيم شد و خبر رحلت اساتيد بزرگ حوزه علميه نجف را يکى پس از ديگرى مىشنود و درشهر مقدس قم رحلت اقامت مىافکند .
در قم از محضر آيات عظام: حجةالاسلام والمسلمين کوه کمرهاى و آيت الله العظمى بروجردى به هم رسانيده و انگشت نما مى گردد. معظم پس از ورود به قم به تدريس خارج فقه و اصول پرداخت و به ترتيب شاگردانى بسيار قيمت گماشت و هنوز نيز تدريس درس خارج ايشان ادامه دارد.
تاليفات معظم ، عبارتند از :
يک دوره کامل اصول ، حاشيه بر مکاسب شيخ انصارى (ره) و تکميل آن تا آخر مباحث مربوط به مکاسب و متاجر، دوره کامل طهارت ، دوره کامل کتاب صلاة ، دوره کامل کتاب زکات ، دوره کامل کتاب خمس و حج ، حاشيه بر کتاب ذخيرة العباد مرحوم شيخ محمد حسين غروى ، چندين مجله تقريبا يک دوره فقه فارسى، حاشيه بر مناسک شيخ انصارى (ره) و...
کرامتي عجيب از آيت الله العظمي بهجت
|
|
|
قبر مادرم زهرا کجاست ......یعنی دیگر زهرا (سلام الله علیها) با من سخن نخواهد گفت. دیگر نایستاد.چنان بطرف خانه دوید، که درچند قدم راهی که تا خانه فاصله بود چندین بار به زمین خورد. می بینی دخترم اوضاع دنیا ومردم دنیارا؟! چه باید کرد که هنوزاکثریت به روی اینها پرده می گذارند! بگوپدرم،بعد جدّم امیرالمومنین (علیه السلام) چه کرد؟ بالاخره مادرم زهرا (سلام الله علیها)رازنده دید؟با اوحرفی زد یا نه؟
ـ آه دخترم علی (علیه السلام) به خانه رسید، و این چند قدم که آمده بود به اندازه چندین سال راه او را خسته کرد. یک راست بطرف اتاق همسرش رفت و در را بازکرد.وای که چه می دید! فاطمه اش رامی دید که پاها را روبه قبله کرده و با تبسمی شیرین که برای مردنش داشت بخوابی عمیق فرورفته بود.حالا دیگر او بی فاطمه (س)شده،بی یار و یا ورشده،تنهای تنها شده،دارو ندارش ازدست رفته. اوخوب می دانست چه اتفاقی رخ داده، وچه کسی ازدست رفته است. دخترم علی(علیه السلام) که در گفتار و کردارش مبالغه نیست عمّامه از سربرداشت و بر زمین زد که گوئی تمام زمین لرزید، وعبا را به گوشه ای انداخت. آری فاطمه(سلام الله علیها) از دستش می رود که اگر همه اهل زمین می مردند به این سنگینی نبود. سلام الله علیها بالای سرفاطمه نشست و سر فاطمه (سلام الله علیها) را به دامن گرفت. نگاهی به سیمای روح بخش فاطمه (س)کرد ونظری دیگر به رنگ زرد و پژمرده اش انداخت. فاطمه جان، با من سخنی بگو، همسر مظلومت را جواب بده. دختر پیامبر، من علی هستم. اینجا دیگر فاطمه (سلام الله علیها) طاقت نیاورد، فاطمه ای که برای حفظ جان وحق همسرش خود را فدا کرده بود ،حالا می دید اگر دیر جواب بدهد و اگر به داد علی(سلام الله علیها) نرسد همسرش ازدست میرود. چشمهایش را بازکرد و یک نگاه حسرت به صورت علی (علیه السلام) انداخت. علی(علیه السلام) که با این نگاه با جانی تازه گرفت، بانگاهش ازفاطمه (سلام الله علیها) خواست که حرف بزند واورا نجات دهد. صدای دل نشین و حزین فاطمه(س) که جوهر نداشت در اعماق جانش نشست: پسر عموجان، دیگر من هم رفتنی هستم.تا لحظاتی دیگر ازاین بیماری خلاص می شوم ونزد پدرم می روم. علی جان چیز هائی دردلم هست و می خواهم آنها را به تو وصیت کنم ولی اگر ازعمل به آنها معذوری به دیگری وصیت کنم؟ واو می دانست که فاطمه ازروی وفا و حیا می گوید. آخر د رطول زندگی نه ساله شان یک بارهم ازعلی(سلام الله علیها) چیزی نخواسته بود که مبادا در قدرت او نباشد و او شرمنده شود، تاچه رسد به این لحظه که دم آخر اوست، واین روزها که روزهای گرفتاری و دست بستگی شوهر و مدینه برای علی(علیه السلام) بصورت زندانی در آمده است. دیگر علی (علیه السلام) تاب سکوت ندارد: بگوفاطمه ام،هرچه میخواهی وصیت کن که سرا پا گوشم. پسر عمو جانم، درطول این نه سال زندگیمان نه دروغ گفته ام و نه خیانت و نه مخالفت تو را کرده ام ،امیدوارم از من راضی باشی. امیر المومین (علیه السلام)که به مقام فاطمه(سلام الله علیها) خوب عارف بود درجوابش گفت: بخدا پناه می برم، تو داناتر به خدا ونیکوکارتر و پرهیزگارتر و بزرگوارتراز این هستی.خوف تو از خدا بیشتر از آن است که مرا مخالفت کرده باشی و من تو را سرزنش کنم. بعد مثل اینکه نمی خواست در این باره حرف بزند، سخن را عوض کرد: زهرای من ، جدائی توبرمن مشکل است، ولی چه کنم که باید این کار واقع شود. بخدا که از دست دادن تومصیبت پیامبر(صل الله عایه وآله وسلم) را تجدید می کند، وراستی که از دست دادن تو مصیبتی است بزرگ! حال ازعمیق جان می گویم: انّا للّه و اناالیه راجعون. زهرای من، این مصیبتی است که دلداری و تسلیت در آن معنی ندارد، و این گرفتاری رهائی نخواهد داشت. دراینجا پدر دیگر نتوانست خود را کنترل کند. سر روی زانو گذاشت و آرام گریه کرد. مهتاب هم همین طور! راستی چه لذتی برای آن ها داشت و چه تماشائی شده بود که هردو برای مظلوم مدینه می گریستند.
بعد پدر ادامه داد: امیرالمومنین و حضرت زهرا (سلام الله علیهما) سا عتی با هم گریستند ولی مثل اینکه دل علی (علیه السلام) آرام نگرفت، سر زهرایش را برداشت و به سینه اش چسبانید. زهرا جان، آنچه می خواهی وصیت کن که همه را اجرا خواهم کرد، فاطمه جان من کار تورا برخودم مقدم می دارم. این را گفت و چشم به دهان زهرایش دوخت: پسر عموی پیامبر، خداوند به تو بهترین پاداش را بدهد. سپس مادرت فاطمه (س) وصیتش را چنین آغازکرد: بعد ازاو با دختر خواهرش امامه ازدواج کند، چرا که او به فرزندان خاله اش فاطمه(سلام الله علیها) مهربانتر و با آنها مانوس تر بود. برای بدن او تابوتی تهیه کند که بدن داخل آن باشد،تاحجم بدن پیدا نشود. دخترم، حواست را جمع کن که جوابت سوالت درهمین قسمت از وصیت مادرت زهرا(سلام الله علیها) است. دختر که تا بحال سرا پا گوش کلام پدر بود وهر لحظه حالی پیدا می کرد، صورتش باز شد و با تمام وجود منتظربقیه کلام پدر شد : فاطمه (سلام الله علیها) وصیت کرد: مرا شب ـ هنگامی که چشمها بخواب رفته ـ غسل بده وشب کفن کن و شب هم بخاک بسپار، ومحل قبرمرا به هیچ کس نشان مده. راضی نیستم کسانی که به من ظلم کرده و حق مرا غصب نمودند و پروانشان درتشییع جنازه و نمازم حاضر شوند. دخترم این بود وصیت مادرت زهرا(سلام الله علیها) و طبق وصیتش امیرالمومنین(علیه السلام) اوار شبانه دفن کرد،وقبر او راپنهان نمود، وهرسری که درپنهان نگاه داشتن قبراوهست ،مانباید در جستجوی آن باشیم.درجای دیگر حضرت زهرا (سلام الله علیها) به پنهانی کردن قبرش تصریح کرده که این را نیزبرایت بازگو می کنم: فاطمه (سلام الله علیها) به امیرالمومنین (علیه السلام) عرض کرد: وقتی من از دنیا رفتم هیچ کس را خبر مکن جز امّ سلمه و امّ ایمن و فضّه ، و از مردان دو پسرم و سلمان و عمار و مقداد و اباذر و حذیفه. با زنهای که مراغسل می دهند همراهی کن ، ومرا شب دفن کن، وهیچکس را ازقبر آگاهی مده. وامیر المومنین (علیه السلام) به این وصیت عمل کرد. مقداری ازشب که گذشت و از جاسوسان مطمئن شدند، امیر المومنین (علیه السلام)، آن حضرت را غسل داد، و فرزندان حضرت، به همراه سلمان و ابوذر و مقداد، و نیز فضّه و اسماء و چند نفر دیگر درنماز حضرت زهرا(سلام الله علیها) حضور یافتند، و سپس ازنمازجنازه را مخفیانه دفن کردند، و امیرالمومنین (علیه السلام) محل قبر را با زمین اطراف یکسان کرد بطوری که محل آن شناخته نشود. دخترم این هم یک سند برای لزوم مخفی بودن قبر مادرت. حالا دلت آرام گرفت که دیگر درخواست نکنی: قبرمادرت زهرا(سلام الله علیها) کجاست؟ ـ پدرم عزیزم، این سندها برای من قانع کننده است، ولی تا ندانم قبر مادرم کجاست کی دلم آرام می گیرد؟ هرگز!بابا اگر صلاح می دانی، سندهای دیگری هم د ر این باره از مادرم زهرا(سلام الله علیها) برایم بیان کن ،تا بدانیم در آن چند روز،به مادرم چه گذشته است. آری دخترم، بهتر است چند سند دیگر بازگو می کنم، تا سند اخفاء قبر و مظلومیت مادرت زهرا (سلام الله علیها) روشن تر شود: امام محمد باقر(ع) می فرماید: روز شهادت فاطمه(سلام الله علیها) که فرارسید، گریه می کرد.امیر المومنین (علیه السلام) به اوگفت: ای بانوی من، چراگریه می کنی؟ عرض کرد: برای گرفتاری توبعد ازمن گریه می کنم فرمود: گریه مکن، بخدا قسم این مصیبت ها برایم در راه خدا کوچک است. بعد امام محمد باقر(علیه السلام) فرمود: حضرت زهرا(سلام الله علیها) وصیت کرد که ابوبکر و عمر را درتشییع جنازه و دفنش اجازه ندهد، و علی (علیه السلام) نیز چنین کرد.
دخترم اگر می خواهی یک سند دیگر برایت بگویم .آری پدرم بفرمائید،که این سندهای اخفاء قبر برای من راه گشای مطالب بسیاری است. یکی از آنها این است که مظلومیت مادرم آن به آن درنظرم بیشتر جلوه می کند، و ا ز شنیدن مظلومیت مادرم بیشتر جگرم می سوزد، ولی بابا بگو تا جگرم بیشتر بسوزد. حالا که مادرم زهرا را اینگونه مظلومانه کشتند و این همه اهانت به او روا داشتند ،جا دارد ما وهمه دوستانش جان خود را فدا کنند ولااقل از بازگو کردن حالاتش دلشان آتش بگیرد، و جگرشان بسوزد و اشک بریزند. دخترم یک سند دیگر می گویم که هم گریه کنی وهم خوشحال شوی، گریه ات برای درد دلهای مادرت فاطمه (سلام الله علیها) وخوشحالیت برا آن که مادرت زهرا (سلام الله علیها) به همه فرزندانش تا روز قیامت سلام رسانید. امیر المومنین (علیه السلام) ،امام حسن(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) را آورد. آنان وارد منزل فاطمه(سلام الله علیها) شدند و دیدند اسماء بالای سر زهرا(سلام الله علیها) نشسته گریه می کند و می گوید: وای یتیمان محمد(صل الله علیه وآله وسلم) ! بعد از تو(یا رسول الله) با فاطمه (سلام الله علیها) تسلی می گرفتیم. امیرالمومنین(علیه السلام) پرده را از صورت فاطمه (سلام الله علیها) کنار زد ودید نوشته ای دربالای سر فاطمه است ، که متن آن چنین است: بسم الله الرحمن الرحیم این وصیت فاطمه دختر پیامبر خداست، وصیتش این است که : شهادت می دهد خدائی جز خداوند نیست، ومحمد بنده و پیامبر اوست، و بهشت وآتش دوزخ حقّ است، وروز قیامت خواهد آمد وشکّی در آن نیست، و خداوند مردگان را از قبرها بر می انگیزند. یاعلی، من فاطمه دختر محمد هستم. خداوند مرا به تو تزویج کرده که من همسر تو دردنیا و آخرت باشم. توازدیگران برمن سزاوارتری. مرا حنوط کن، وغسل بده وشبانه کفن کن و برمن نماز بخوان و شب مرا دفن کن ، وکسی را برقبرم آگاهی مده. وتورا بخدا می سپارم، وبه فرزندانم تا روزقیامت سلام می رسانم.
قطعه ای ازیک واقعیت گمشده(درد دل مهتاب باپدرش)
|
شعر های مرحوم آقاسی رو باید با حال خودش بخونی

چرا فاطمه ؟
چرا صدیقه ؟
چرا مباركه ؟
چرا طاهره ؟
چرا زكیه ؟
چرا راضیه ؟
چرا مرضیه ؟
چرا محدثه ؟
چرا زهرا ؟
برخی نامهای دیگر حضرت فاطمه (س)
كنیه های حضرت

حدیث شماره 1
در یکی از روزها ، صبحگاهان امام علی (ع ) فرمود : فاطمه جان آیا غذایی داری تا از گرسنگی بیرون آیم ؟ پاسخ دادند : نه ، به خدایی که پدرم را به نبوت و شما را به امامت برگزید سوگند ، دو روز است که در منزل غذای کافی نداریم و در این مدت شما را بر خود و فرزندانم در طعام ترجیح دادم .
امام (ع ) با تأسف فرمودند : فاطمه جان چرا به من اطلاع ندادی تا به دنبال تهیه غذا بروم ؟ حضرت زهرا (ع ) فرمودند : ای اباالحسن ، من از پروردگار خود حیا می کنم که چیزی را که تو بر آن توان و قدرت نداری ، درخواست نمایم .
(بحار الانوار ، ج 43، ص 59 )
حدیث شماره 2
کسی که عبادتهای خالصانه خود را به سوی خدا فرستد ، پروردگار بزرگ بهترین مصلحت او را به سویش فرو خواهد فرستاد .
(بحار الانوار ، ج 70، ص 249 )
حدیث شماره 3
پاداش خوشرویی در برابر مؤمن بهشت است ، و خوشرویی با دشمن ستیزه جو ، انسان را از عذاب آتش باز می دارد .
(بحار الانوار ، ج 75، ص 401 )
حدیث شماره 4
حضرت فاطمه سلام الله علیها به پدر گرامی شان عرض کردند : ای رسول خدا زنان قریش به منزل من وارد شدند و گفتند : پیامبر تو را همسر کسی قرار داد که سرمایه ای ندارد . رسول اکرم صلی الله علیه و آله در جواب فرمودند : قسم به خدا دخترم ، در خیرخواهی تو کوتاهی نکرده ام که تو را به اولین مسلمان و عالمترین و بردبارترین اشخاص تزویج نموده ام .
دخترم ، همانا خدای عزوجل نگاهی به زمین افکند و از اهل آن دو نفر را برگزید ، که یکی از آن دو را پدرت و دیگری را شوهرت قرار داد .
(بحار الانوار ، ج 43، ص 133 )
حدیث شماره 5
ما اهل بیت رسول خدا ، وسیله ارتباطخدا با مخلوقات و برگزیدگان خداییم ، ما جایگاه پاک خدا و دلیلهای روشن او و وارثان پیامبران الهی می باشیم .
(شرح نهج البلاغه لابن ابی الحدید ، ج 16، ص 211 )
حدیث شماره 6
خداوند اطاعت و پیروی از ما اهل بیت (ع ) را سبب برقراری نظم اجتماعی در امت اسلامی ، و امامت و رهبری ما را عامل وحدت و در امان ماندن از تفرقه ها قرار داده است .
(احتجاج طبرسی ، ایران : انتشارات اسوه ، ج 1 ، ص 258 )
حدیث شماره 7
پیامبر (ص ) و علی (ع ) دو پدر امت اسلام می باشند ، که اگر مردم از آنان پیروی کنند ، کجی ها و انحرافاتشان را اصلاح نموده و آنها را از عذاب جاویدان نجات می دهند ، و اگر همراه و یاورشان باشند نعمتهای همیشگی خداوندی را ارزانیشان می دارند .
(بحار الانوار ، ج 23، ص 259 )
حدیث شماره 8
از حضرت فاطمه زهرا ( علیها السلام ) روایت شده که رسول خدا فرمودند : امام همچون کعبه است که باید به سویش روند ، نه آنکه ( منتظر باشند تا ) او به سوی آنها بیاید .
(بحار الانوار ، ج 36، ص 353 )
حدیث شماره 9
همانا خوشبت حقیقی کسی است که علی ( علیه السلام ) را دوست بدارد .
(مجمع الزوائد علامه هیثمی ، ج 9 ، ص 132 )
حدیث شماره 10
کسی که پس از خوردن غذا ، با دستی آلوده و چرب بخوابد ، هیچ کس جز خودش را سرزنش ننماید .
(کنز العمال ، ج 15، ص 242، ح 40759
یادمه تو یکی از ساعتای درسی تو مقطع ابتدایی سر یکی از کلاسای ... استادمون (یه سید پر ابهت که هم استاد درس دینی و تند خوانیمون بود هم ناظممون (یادش بخیر انقدر به خاطر شیطونیام تو دفترش رفته بودم که... دفتر انظباتیم هم همیشه با فرض خلف مثل قلب همه مامانا سفید سفید بود. یادش بخیر....))یه شعری از کتاب پله پله تا خدا (یا پله پله تا ملاقات خدا) برامون خوند که تو روح و روان و وجود همه مون تاثیر گذاشت اخه اون موقع که ما بچه بودیم یسریش حرف دل خیلیامون بود و جالبتر اینکه از اون موقع تا حالا (چند هفته پیش) دنبال این شعر بودم و بعضی قسمتاش که تو ذهنم بود رو تکرار میکردم تا اینکه بالاخره پیداش کردم حالام میزارم تا شمام استفاده کنید
این شعر (از قیصر امین پور) تصور یک بچه از خدا تو دو زمان مختلفه یکی وقتی که از خدا براش یه قول وحشتناک درست کردن (یادتونه تو بچگی هر موقع از خدا و ... سوال میکردید میگفتن فکر نکن گناهه و ... حالا تو شعر بهتر میفهمید) یکیم موقعی که خدای واقعی رو میشناسه خدایی که.... بزارید خود شعر بهتر میگه
انشا... از این شعر به نحو احسن استفاده کنید مخصوصا از قسمت توصیف خدای واقعیش (و به کمک اون بتونید خیلی غفلتارو اول بشناسید و بعد کنار بزارید و مهمتر از همه تنها عشق حقیقی و مونس ابدی و همزبون همدل رو بشناسید)
خدا
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش روي دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي گفتند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش است
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
گفت اينجا خانه خوب خداست!
گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست ورويي تازه كرد
با دل خود گفتگويي تازه كرد
گفتمش پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
گفت آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز گفت
مي شود شعري خيال انگيز گفت....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….
قيصر امين پور